شب هـا حـال عجیبــی دارم...


شب هـا حـال عجیبــی دارم...

یــه دلتنگــی
یــه بغـض

یـه دلـواپسـی بـزرگ
نـه بخـاطـر اینکـه تنهـام...
نـه...

بـه خـاطـر اینـکـه بـریـدم
حتـی از خـودم...
امشــب هــم
مثـل

هـر شــب
از اون شـب هـاست....



.
سَــردیَعنـے تــــو
ڪـﮧ صـدایتــ یخ مـے بندد
بر رَگــ هایم
بـﮧ وقتـــ هایـے ڪـﮧ
ڪســـے را دوســت دارـے
ڪـﮧ مــنـ نیسـتــــَــ ـــ ــم...

.


رابطه ای که آرامش را از من بگیرد ........

همان بهتـــــــــــر که نباشد....

تنهایـــــــــــــــی را ترجیح میدهم

همه جارو گشته ام...

همه جارو گشته ام نه ردپایی نه صدایی 

تنها چیزی که جا گذاشته ای 

خیابون ها و یادت بود که هرشب مرا دیوانه میکند ....

تا نهان سازم از تو بار دگر

راز اين خاطر پريشان را

مي كشم بر نگاه ناز آلود

نرم و سنگين حجاب مژگان را

 

دل گرفتار خواهش جانسوز

از خدا راه چاره مي جويم

پارساوار در برابر تو

سخن از زهد و توبه مي گويم

 

آه ... هرگز گمان مبر كه دلم

با زبانم رفيق و همراهست

هر چه گفتم دروغ بود، دروغ

كي ترا گفتم آنچه دلخواهست

 

تو برايم ترانه مي خواني

سخنت جذبه اي نهان دارد

گوئيا خوابم و ترانه تو

از جهاني دگر نشان دارد

 

شايد اينرا شنيده اي كه زنان

در دل «آري» و «نه» به لب دارند

ضعف خود را عيان نمي سازند

رازدار و خموش و مكارند

 

آه، من هم انسانم، آدمی كه دلش

در هواي تو مي زند پر و بال

دوستت دارم اي خيال لطيف

دوستت دارم اي اميد محال

طبیعت .... زندگی یعنی این

چایت را بنوش

                                

                                نگران فردا مباش


              از گندمزار من و تو


                                      مشتی کاه میماند




                                                                        در باد ها . . . 


خدايا…..!

خدايا…..!
هيچ ميداني كه هميشه به موقع؛به داد دلم مي رسي ؛
آنجا كه خسته ام …!
آنجا که از همه عالم و آدم گسسته ام ؛
هميشه تو همان دوستي هستي كه مي گيري از دلم غبار  ؛ غم هارا ؛
سپاس خداي قطره ها ….!
بارانت به دلم باريد؛و نگاه من تر شد ؛
و من …. ومن ….!

چرا دعا کنم؟

          به خدا گفتم:

                            اگر سرنوشت مرا نوشته ای چرا دعا کنم؟       

               خدا گفت:

                     شاید نوشته باشم هر چه دعا کند.........

علم بهتر است یا ثروت؟

جمعیت زیادی دور حضرت علی حلقه زده بودند. مرد وارد مسجد شد و در فرصتی مناسب پرسید: یا علی! سؤالی دارم. علم بهتر است یا ثروت؟ علی در پاسخ گفت: علم بهتر است؛ زیرا علم میراث انبیاست و مال و ثروت میراث قارون و فرعون و هامان و شداد.

مرد که پاسخ سؤال خود را گرفته بود، سکوت کرد. در همین هنگام مرد دیگری وارد مسجد شد و همان طور که ایستاده بود بلافاصله پرسید: اباالحسن! سؤالی دارم، می توانم بپرسم؟ امام در پاسخ آن مرد گفت: بپرس! مرد که آخر جمعیت ایستاده بود پرسید: علم بهتر است یا ثروت؟ علی فرمود: علم بهتر است؛ زیرا علم تو را حفظ می کند، ولی مال و ثروت را تو مجبوری حفظ کنی. نفر دوم که از پاسخ سؤالش قانع شده بود، همان جا که ایستاده بود نشست. در همین حال سومین نفر وارد شد، او نیز همان سؤال را تکرار کرد، و امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ زیرا برای شخص عالم دوستان بسیاری است، ولی برای ثروتمند دشمنان بسیار! هنوز سخن امام به پایان نرسیده بود که چهارمین نفر وارد مسجد شد. او در حالی که کنار دوستانش می نشست، عصای خود را جلو گذاشت و پرسید: یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ حضرت علی در پاسخ به آن مرد فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا اگر از مال انفاق کنی کم می شود؛ ولی اگر از علم انفاق کنی و آن را به دیگران بیاموزی بر آن افزوده می شود.

نوبت پنجمین نفر بود. او که مدتی قبل وارد مسجد شده بود و کنار ستون مسجد منتظر ایستاده بود، با تمام شدن سخن امام همان سؤال را تکرار کرد. حضرت علی در پاسخ به او فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مردم شخص پولدار و ثروتمند را بخیل می دانند، ولی از عالم و دانشمند به بزرگی و عظمت یاد می کنند. با ورود ششمین نفر سرها به عقب برگشت، مردم با تعجب او را نگاه کردند. یکی از میان جمعیت گفت: حتماً این هم می خواهد بداند که علم بهتر است یا ثروت! کسانی که صدایش را شنیده بودند، پوزخندی زدند. مرد، آخر جمعیت کنار دوستانش نشست و با صدای بلندی شروع به سخن کرد: یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام نگاهی به جمعیت کرد و گفت: علم بهتر است؛ زیرا ممکن است مال را دزد ببرد، اما ترس و وحشتی از دستبرد به علم وجود ندارد. مرد ساکت شد. همهمه ای در میان مردم افتاد؛ چه خبر است امروز! چرا همه یک سؤال را می پرسند؟ نگاه متعجب مردم گاهی به حضرت علی و گاهی به تازه واردها دوخته می شد. در همین هنگام هفتمین نفر که کمی پیش از تمام شدن سخنان حضرت علی وارد مسجد شده بود و در میان جمعیت نشسته بود، پرسید: یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ امام دستش را به علامت سکوت بالا برد و فرمودند: علم بهتر است؛ زیرا مال به مرور زمان کهنه می شود، اما علم هرچه زمان بر آن بگذرد، پوسیده نخواهد شد. مرد آرام از جا برخاست و کنار دوستانش نشست؛ آن گاه آهسته رو به دوستانش کرد و گفت: بیهوده نبود که پیامبر فرمود: من شهر علم هستم و علی هم درِ آن! هرچه از او بپرسیم، جوابی در آستین دارد، بهتر است تا بیش از این مضحکة مردم نشده ایم، به دیگران بگوییم، نیایند! مردی که کنار دستش نشسته بود، گفت: از کجا معلوم! شاید این چندتای باقیمانده را نتواند پاسخ دهد، آن وقت در میان مردم رسوا می شود و ما به مقصود خود می رسیم! مردی که آن طرف تر نشسته بود، گفت: اگر پاسخ دهد چه؟ حتماً آن وقت این ما هستیم که رسوای مردم شده ایم! مرد با همان آرامش قلبی گفت: دوستان چه شده است، به این زودی جا زدید! مگر قرارمان یادتان رفته؟ ما باید خلاف گفته های پیامبر را به مردم ثابت کنیم.

در همین هنگام هشتمین نفر وارد شد و سؤال دوستانش را پرسید، که امام در پاسخش فرمود: علم بهتر است؛ برای اینکه مال و ثروت فقط هنگام مرگ با صاحبش می ماند، ولی علم، هم در این دنیا و هم پس از مرگ همراه انسان است.

سکوت، مجلس را فراگرفته بود، کسی چیزی نمی گفت. همه از پاسخ های امام شگفت زده شده بودند که نهمین نفر وارد مسجد شد و در میان بهت و حیرت مردم پرسید: یا علی! علم بهتر است یا ثروت؟ امام در حالی که تبسمی بر لب داشت، فرمود: علم بهتر است؛ زیرا مال و ثروت انسان را سنگدل می کند، اما علم موجب نورانی شدن قلب انسان می شود.

نگاه های متعجب و سرگردان مردم به در دوخته شده بود، انگار که انتظار دهمین نفر را می کشیدند. در همین حال مردی که دست کودکی در دستش بود، وارد مسجد شد. او در آخر مجلس نشست و مشتی خرما در دامن کودک ریخت و به روبه رو چشم دوخت. مردم که فکر نمی کردند دیگر کسی چیزی بپرسد، سرهایشان را برگرداندند، که در این هنگام مرد پرسید: یا اباالحسن! علم بهتر است یا ثروت؟ نگاه های متعجب مردم به عقب برگشت. با شنیدن صدای علی مردم به خود آمدند: علم بهتر است؛ زیرا ثروتمندان تکبر دارند، تا آنجا که گاه ادعای خدایی می کنند، اما صاحبان علم همواره فروتن و متواضع اند. فریاد هیاهو و شادی و تحسین مردم مجلس را پر کرده بود. سؤال کنندگان، آرام و بی صدا از میان جمعیت برخاستند. هنگامی که آنان مسجد را ترک می کردند، صدای امام را شنیدند که می گفت: اگر تمام مردم دنیا همین یک سؤال را از من می پرسیدند، به هر کدام پاسخ متفاوتی می دادم.

منبع

کشکول بحرانی، ج1، ص27. به نقل از امام علی بن ابی طالب، ص142.

بدون  شرح

عشق

حدیث نا مکرر عشق......

دنیا دو روزه هر دو روزش درد
                                              دنیا دو رو داره دوتاش نامرد
دستای خونیمو تماشا کن
                                             من کشتمت حالا تو حاشا کن
     
اون خنجری که توی پهلوته
                                                بغض منه با کینه مخلوطه!

حالا تو حاشا کن که غم داری
                                                 هرشب منو تو خونه کم داری
من گوشه ی قلبم تورو کشتم
                                                    هرچی دلت می خواد بگو پشتم
چیزی نبوده بین ما - گفتی!؟
                                                         یادت باشه از پا که می افتی

اون خنجری که توی پهلوته
                                                           بغض منه با کینه مخلوطه!

قبول نیست !

این بارتو چشم بگذارمن فراموشت می کنم

فقط تا صد بشمار،آهسته آهسته

راستی... ،من بازی را خوب نمی دانم،

خودم را باید پنهان کنم یا گذشته را ؟

تو را فراموش کنم یا خاطره را ؟

این بازی کی تمام میشود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟



از عشق نزدیک تر .....

http://img4up.com/up2/07248903802368731788.jpg


بی تکلم
تکرار گام تو را
پلک می زنم
نزدیک تر بیا
که از عشق به تو نزدیک تر
منم

دلتنگی

می دونی دلتنگی یعنی چی؟
دلتنگی یعنی اینکه: بشینی به خاطراتت باهاش فک کنی …
اونوقت یه لبخند بیاد رو لبت ولی چند لحظه بعد شوری اشکهای لعنتی ، شیرینی اون خاطره ها رو از یادت ببرند …
.
.
.
خدایا …
دلم خیلی گرفته امشب پای دل من بشین …
سیگار از من بارون از تو نظرت چیه؟
.
.
.
ساده باشم یا نه ..
وقتی یادم تنهاست ! بی تو بودن دشوار ..
با تو بودن رویاست .
.
.
.
سخت ترین فعلی که برایت به سادگی صـــــــرف کردم…
عمـــــــــــرم بود …

پسری  در  مزرعه(زمین)

 صبرکن سهراب!!!

گفته بودی قایقی خواهم ساخت....

دور خواهم شد از این خاک غریب...

قایقت جا دارد؟؟؟

من هم از همهمه ی اهل زمین دلگیرم...

بی وفایی

گفتی نروم زپیش تو میمانم

پس چرا ای بیوفا آتش زدی برجانم

درخزان عمربودم پشت بنمودی زمن؟

صاحب خانه توایی من پیش تو مهمانم


 

مناجات

یا رب بنما بر من درمانده نظر

عدل وکرمت شده درالم گستر

ار باعدلت مرا بسنجانی تو

گرنامده ام بصحن عام بهتر

تکلم مخلوق با خالق

دردم دادی خانه نشینم کردی

بادرد و الم همنشیم کردی

شاید زتنم پاک شوند رجز و گناه

راضی به رضایت که چنینم کردی


بوی بارون از ستار بهترین آهنگ خاطره ساز برای من

  یاد باد آن روزگاران یاد باد گندمزار نمناك

بوي موهات زير بارون

بوي گندمزار نمناك

بوي سبزه زار خيس

 بوي خيس تن خاك

جاده هاي مهربوني

رگاي آبيه دستات

غم بارون غروب

ته چشمات تو صدات

قلب تو شهر گل ياس

 دست تو بازار خوبي

اشك تو بارون روي مرمر ديوار خوبي

اي گل الوده گل من

اي تن آلوده دلپاك

دل تو قبله اين دل

تن تو ارزونيه خاك

ياد بارون و تن تو

ياد بارون و تن خاك

بوي گل تو شوره زار

 بوي خيس تن خاك

هميشه صداي بارون

 صداي پاي تو بوده

همدم تنهاييام

 قصه هاي تو بوده

وقتي كه بارون ميباره

تو رو ياد من مياره

ياد گلبرگاي خيس

روي خاك شوره زاره

اي گل آلوده گل من

اي تن آلوده دل پاك

دل تو قبله اين دل

تن تو ارزونيه خاك

 


خدای من

خدای من

نه آن قدر پاکم که کمــــــکم کنی

نه آن قدر بـــــــدم که رهایـــــــــم کنی

میان ایـــــن دو گمم !

هم خود را و هــــم تو را آزار مـیدهم

هر چه قدر تــــلاش می کنم

نتوانستم آنــــی باشـم که تو خواســـتی

و هر گز دوســت ندارم آنی باشم

کــه تو رهایـــــــم کنی ...

آن قدر بی تو تنهـــــا هستــم

که بی تو یعــنی "هیـــچ"

یعنـــی پـــــوچ

خــــــدایا پـس هیــچ وقـت رهــایم نکن !

 

 

دلتنگی

من دلم تنگ می شود

برای تو

برای هرآنچه که تکانم می دهد

تـــــا تــامل خـــویش

بـــــــرای خاطراتمان

چیزهایی که تو، توهم می خوانیشان

دلــم کــه تنـــگ می شــود

پای لحظه های خالی از تو بــساط اشک پهن می کــنم

گوش خیالم را به گذشته می چسبانم

صدایت را از امواج پراکنده ی زمان جمع می کنم

پژواک صدایت بر دیوار ذهن می کوبد

پر از آواز می شوم از تو


مگرغیر از این است

که توهم هم وجود دارد؟

باشد ...

به خودم دروغ نمی گویم!

اما به حقیقت دقایق پریشان عاشقی سوگند

دلم برای تو تنگ می شود

برای این "توهم" دلم تنگ می شود

ادامه نوشته

هیس: تلخ

هیسْ . . .

بگذآریـــ دْ بــِرَوَد. . .

مآنْدَטּ اِلتِمآسے نیسْت":


ادامه نوشته

مادر

گویند مرا چو زاد مادر

پستان به دهان گرفتن آموخت



شبها بر گاهواره ی من

بیدار نشست و خفتن آموخت



دستم بگرفت و پا به پا برد

تا شیوه ی راه رفتن آموخت



یک حرف و دو حرف بر زبانم

الفاظ نهاد و گفتن آموخت



لبخند نهاد بر لب من

بر غنچه ی گل شکفتن آموخت



پس هستی من ز هستی اوست

تا هستم و هست دارمش دوست

وقتی به کسی بطور کامل و بدون هیچ شک و تردیدی اعتماد می کنید، در نهایت دو نتیجه کلی خواهید داشت-

شخصی برای زندگی
یا
درسی برای زندگی

 

 

 برای من
درسی برای زندگی

هدیه ای ازمن به خدادادی

روز ۲۵ بهمن روز ولنتاین یا به عبارتی والنتاین هست و ۴ روز بعد (۲۹ بهمن) از آن روز عشق ورزی ایرانیان می باشد که قدمتی بس طولانی دارد . انتخاب با شماست که کدامیک را انتخاب کنید ! شاید هم هر دو !

 

valentine

v           victor of love

a                 adoring u

l                      love  u

e        every thing 4u

n                   need  u

t            thinking of u

i                     i miss u

n          nothing but u

سپندارمذگان

شب عشق است و هر کس دست یار خویش می بوسد،غریبم، بی کسم،من دست غم ،غم دست من بوسد،ولنتاین مبارک

در ادامه مطلب ببینید

ادامه نوشته

اندیشه های زندگی

 

مطالبو  تو ادامه مطلب ببینید واسه زندگیتون خیلی خیلی خوبه...


ادامه نوشته

در پاسخ به لیلی


 
 
لیلی :رمان عشق تو روزي به پايان مي رسد
بنگركه روي ورق هاي عمرت چه نوشته اي !

من :

خب پس ...

من عاشق بودم...عاشق و دیوانه یک نفر بودم ...همه ی زندگیم رو روش سرمایه گذاری کردم ...همیشه فقط بهش فکر می کردم انتظارش رو می کشيدم ...ولي بهم خيانت كرد .....ديگه به هيچ دختري اعتماد ندارم

اما چیزهای زیادی دارم ...چیزهایی که بابتشون مدیون خدا هستم ...من یک خانواده خوب برای در کنارشون بودن ...فارغ التحصيل شدم  الانم در حال گذراندن خدمت سربازي ام و همراه با...یک کار حالا ولو موقت  و نيمه وقت...ورق های عمرم رو با همین ها پر می کنم ...

نگران ورق های عمرم هم نیستم نمی دانم کجا و برای چه کسی آنها را صرف  خواهم كرد...ولي مطمئنا كسي را پيدا خواهم كرد كه ارزششو داشته باشه... 

دست نوشته

خواهم رفت

در یکی از همین روزها

کوله بارم را بسته ام

دست های بی پناهم خسته اند
غمگین تر از همیشه ام

وای باز هم بیشتر فرسوده ام

زندگی ِ چند روزه ام

شده تنها ئی های خودم

فاطمه معتمد آریاخودش را ارزان فروخت ( )

دروازه شرق، فاطمه معتمدآریا بازیگر سینمای ایران که طی سالهای اخیر با اقدامات و نظرات پرحاشیه خود توانسته بود نظر سینماگران غرب را به خود جلب کند، جایزه «هانری لانگ لوا» فرانسه را دریافت کرد.

مسئولان این جشنواره دلیل خود را برای اعطای این جایزه به بازیگری که در سالهای اخیر، فیلم قابل توجهی را بازی نکرده حفظ ارزش های فرهنگی حرفه بازیگری و تعهد و حفظ حرمت روح هنر سینما دانسته اند !

معتمدآریا پس از دریافت جایزه اش با کنایه گفت: همه ما امشب دلیلی مشترک برای با هم بودن داریم. بی آنکه بیاندیشیم به چه زبانی حرف می زنیم و در کدام کشور زندگی می کنیم و از کجای جهان به اینجا آمده ایم. بی آنکه بگوئیم در سرزمین مان سیاست مداران چه چیز را بین خودشان بده بستان می کنند !!!

 

وی که چندی قبل مشکل سینمای ایران را نداشتن برخی صحنه های و اتفاقات خاص (!) همچون بوسیدن زن و مرد توسط یکدیگر دانسته بود، بعد از بوسیده شدن توسط مجری مرد مراسم واکنشی جالب از خود نشان می دهد تا ظاهرا تاکید کند، مشکلات سینمای ایران در حال حل شدن است.

پس از اتفاقات مختلف چون دست دادن بازیگر زن ایرانی با مدیران شرکت های خارجی جلوی دوربین ها در تهران و این اتفاقت عجیب دیشب، باید به حال فردای سینمای ایران گریست


 

هيچكس در دل تاريكي شب
با چراغي به سراغم نرسيد
هيچكس موقع پژمردن برگ
با گلي تازه به باغم نرسيد
هيچكس بازو به بازويم نداد
اي روزگار
گل پريشان شد ،زمستان شد بهار
از جواني نيست چيزي يادگار
هيچكس اين روزها همدرد و همرازم نشد
آگه از درد من و دلتنگي سازم نشد
باغ زير بال پروازم نشد !!

چشـم مـن گــم شـد و تـو پنجره‌ها نيومدی

گـفته بـودم واسـه خـــــاطر خــــــدا نيومدی

 

يکــی گفت شــبای مهتاب بشينم دعا کنم

بـالا رفت دســـتای مـن واسـه دعــا نيومدی

 

دلِ مـن اســير چشمای تـو شد حتی واسه

ايـن کــه ايـن دــيوونه رو کنی رهـــا نيومدی

 

واســه تــو نـوشـته بـودم کـه دلــم ديـــوونته

تــو گـذاشـتی بـه حسـاب يــه خـطا نيومدی

 

يکی گفت اوّل راه ســخت مجـــنونی هنــوز

ســـر گذاشـــتم بــه دل بــــيابـونا نــــيومدی

 

يکی گفت بـــرو واســـه کـــبوترا دونــه بــريز

دلـــــمو ريــــختم واســـه کــــبوترا  نــيومدی

 

ســـبزی زنــدگيمو بستم به غوغــای ضـريح

امـــانت دادم  اونـــو دســت رضــــا نــيومدی

 

نــذرمــو نـوشتمش رو گُـــــلا تــا يـــادم نــره

نــذرا رو يکــی يکــی کـــــردم  ادا  نـــيومدی

 

گـفته بــودم يــه کســــی بــياد بگه آخـرشه

لااقـــــل بــــيا بـــــرای يــه نگــــــا نـــيومدی

 

گفته بــودن بــــيا از عشـق تـو ديــوونه شده

لااقـــل بــــرای خــــــاطر شـــــــفا نـــيومدی

 

آشِــــناتـرين غــــريبه‌ای تـــو قــصّه‌های مـن

مـــنو کُشـتی تــو غــــريبِ آشــــنا نــيومدی

 

ديدمت رد می‌شـدی از کـوچه‌های خـــاطره

التـــماست کــردمــو گـفتم بـــيا، نـــيومدي؟

 

خوبيا تموم می شن می رن يه جا تو خاطره

مـثِ  تــــو  رفـتی  سـراغِ  خــوبيا نـــيومدی

 

نمی‌گم بــيا، اگـــه دوس نــداری بــياي، نـیا

لااقـــــل فقط  بـهـم بگـــــو چــــرا نـــيومدي؟

 

دوست عزیزم خدادادی

«چشای من به درِ ٬با یه حسرتُ یه آه«

 

«کِی میاد که بشکنه ٬  سکوتمو با یه صدا«

 

«ای خدا کاری بُکن ٬ که نمیرم تا وصال«

 

«اون برای عشق من ٬ میمونه مثل دو بال«

 

«زیر بارون ٬ آروم آروم ٬ به یاد تو جون می بازم«

 

«به دنبال عطر تو ٬ می گردم رو هر لباسم«

 

«جای بو سه هات روگونه م ٬ گرمهُ پر التهابه«

 

«چی می شد که یه بارم ٬ به عشق من بگی آره«

 

«بذار دستاتو بگیرم ٬ بذار تا با تو بمیرم«

 

«سرمو بذار رو شونه ت ٬ لحظه ای آروم بگیرم«

 

«با یه فریاد ٬ با یه زجه ٬ از ته دلم می خونم :«

 

 ««بی تو هیچم ٬ باهات می مونم ٬ نمی تونم که نمونم««


«ولی اون نمی دونه ٬ برام مهمه بودنش«


  «کی میدونه چی میکشه  این دل من غیر خودش«




 



 

ادامه نوشته

داستان واقعی

 

یک معلم آمریکائی در روزنامه Huffing Post می نویسد: اخیراً یکی از شاگردان مدرسه در مقابل ناظم

مدرسه که همه شاگردان از او شدیداً حساب می برند ایستاد، کاری که تقریباً هرگز سابقه نداشت.

وقتی این شاگرد درخواستش برای آنچه که می خواست پذیرفته نشد، یکی دیگر از شاگردها گفت بیائید

باهاش ایرانی بشیم. منظور او سازمان دادن اعتراض بود علیه ناظمی که حرف حساب به گوشش نمی

رفته.او می نویسد از آن به بعد این شاگردان از کلمه ایران به عنوان یک فعل برای هر تغییری که خواستار

آن هستند استفاده می کنند و ایران از حالت اسم به فعل تغییر پیدا کرده است و در این فرهنگ عامیانه

فعل ایران یعنی در مقابل قدرت حاکم ایستادن. این معلم می گوید در حالیکه من کمتر توانسته ام

توجه شاگرد مدرسه ها را به آنچه در دنیا می گذرد جلب کنم، این برداشت و رویکرد آنها از نام ایران

برایم در حکم جایزه بزرگی است.او می گوید حتی آن شاگرد مدرسه هائی که کمترین میزان آگاهی از

اخبار دنیا دارند از واژه ایرانیان به جای «تهور و شجاعت» در جملاتشان استفاده می کنند.